«سندرم بنسلمان در ارومیه و توسعه معکوس» رؤسای عشایر/ فقرای مدارس
سیداد شیرزاد- فعال اجتماعی
تصویر اول:
در آخرین روزهای تابستان و در حالی که مردم به سختی و با تحمل فشار شدید اقتصادی، درگیر تدارک تحصیل فرزندان خود برای سال جدید هستند در شبکههای اجتماعی، عکسها و تصاویری مخابره شد که اگر مشاهدهگران آن تصاویر، افراد حاضر در عکسها را نشناسند امکان دارد آنها را مربوط به مراسم رسمی پیشوازی یک مقام رسمی از میهمانان خود بپندارند که جهت شور در مورد یک مشکل منطقهای یا بینالمللی، ابتدا با رژه بر روی فرش قرمز مورد بدرقه قرار گرفته و پس از گرفتن عکسهایی دیپلماتیک و ژستهایی صاحبقرانمآبانه، با مشایعت میزبان به اندرونی کاخی مجلل هدایت میشوند تا عظمت ایشان، مُدَلَّل و پرنسی آنان مسجل شود.
تصویر دوم:
در یکی از متراکمترین مناطق مسکونی ایران، خانههایی ریزدانه همچون دانههای تسبیح در کنار هم قرار گرفتهاند. در اندرون این خانههای ریزدانه، دردانههای مردم و آیندهسازان مملکت، از نخ تسبیح آموزش که در این منطقه تقریباً پاره شده است نه یکی یکی، بلکه با آماری چند صدتایی و حتی چند هزاری، جدا شده، تا از این قطرههای زلال کنونی، سیلابی کدر از بیسوادی و فقر آگاهی در آینده نه چندان دور، جامعه را تهدید کند. به عنوان یک نمونه کوچک از این مصیبت بزرگ میتوان به تصمیم اداره آموزش و پرورش در آخر شهریورماه جهت انتقال جمعیتی 900 نفری از دانشآموزان (فقط در) پایه پنجم و ششم ابتدایی پسرانه از محلههای اسلامآباد و کشتارگاه به سایر مناطق شهر اشاره کرد.
چند قرن پیش، وقتی که سعدی شیرازی بنیآدم را اعضای یک پیکر معرفی میکرد و سرشتشان را از یک گوهر میدانست در موافقت با بسیاری از عقلا و علمای پیش و پس از خود، جامعهی انسانی را یک ارگانیسم زنده میپنداشت لذا کسانی را که از محنت دیگران بیغم بودند شایسته نهادن نام آدمی بر آنان نمیپنداشت.
ساختارهای اجتماعی بسته به بسترهای زمانی و مکانی و شرایط خاص اقتصادی و سیاسی تحول مییابند تا انسانها از طریق این ساختارها، نیازهای خود را برآورده و اهداف خود را دنبال کنند. مثلاً اگر در یک ساختار عشیرهای، رعیتی خود را موظف به خدمت به ارباب میپندارد اساساً مباینت و غیریتی بین خود و ارباب نمیشناسد بلکه او خود و ارباب را اندامهای یک جسم (ساختار اجتماعی_عشیره) میشناسد و صرفاً بسته به وظیفهای که برای او در جهت بقا و تداوم حیات آن ساختار تعریف شده، عمل میکند لذا در بسیاری از موارد رؤسای قبایل و عشایر، اگر در راستای منافع مردم متبوع آن قبیله رفتار نکرده باشند از طرف مردم آن قبیله یا عشیره خلع شده و جایگزین شدهاند. این اقدام از طرف نگارنده از زبان ریشسفیدان و محققانی چند شنیده شده است. با توجه به چنین دیدگاهی، میتوان اشاره کرد که ساختارهای اجتماعی، حاصل توافق و قراردادی اجتماعی هستند که به صورت ضمنی بین اعضا پذیرفته شده و بدانها عمل میشود.
این نوع نگاه در دوران مدرن و با رشد دموکراسیخواهی، بیشتر تئوریزه شده و با اندیشیدن تمهیداتی نظیر مجالس قانونگذاری، استقلال، تفکیک قوا و فصلالخطاب قرار دادن رأی و نظر مردم از طریق انتخابات و رفراندوم، تجلی بیشتری یافته است. با این اوصاف، در یک جامعه، هر فردی، حقوق، وظایف، تکالیف و مزایایی دارد که ساختار اجتماعی به منظور رشد و توسعه آن جامعه آنها را تشخیص، تعیین و تضمین مینماید پس اگر کسانی باشند که صرفا از مزایا برخوردار باشند بدون اینکه وظایف و تکالیف خود را در قبال جامعه انجام دهند ساختار آن جامعه یا دچار انحراف شده و یا احتمالاً در مسیر انحطاط قرار گرفته است. این منطق البته به صورت خطی و مستقیم نیست یعنی هر فردی مسئول مستقیم هر اقدام و عملی در جامعه نیست لیکن، در حالت کلی، ساختار اجتماعی سعی میکند آنچه را که در راستای منافع کلیت جامعه و رشد و تعالی آن است از طریق نظام ارزشگذاری، نظام قانونگذاری، نظام آموزشی و نظام فرهنگی، تعیین و نهادینه نماید تا کشتی جامعه به سلامت و امنیت از کنار صخرههای مسیر حیات اجتماعی عبور کند بنابراین اگر در جامعهای رفتار و کردار افراد و نهادها در راستای این مسیر کلی نباشد شاید با منطق خطی نتوان بر آنان مسئولیتی بار کرد اما مسلّماً ساختار چنین جامعهای دچار کژکارکردی و اشکال است زیرا آنچه برای بقا ضروری است را به آنچه که ضرورتی ندارد و شاید حتی مضرّ باشد تخصیص میدهد پس به نوعی اندامهای آن دچار انفکاک کارکردی میشوند.
منظور از انفکاک کارکردی، تقسیم وظایف منطقی و بدیهی اندامهای هر ارگانیسم اجتماعی یا موجود زنده و حتی هر دستگاه و ماشین ساخت بشر نیست بلکه منظور آن است که اندامها به جای تعریف و انجام وظایف در درون ساختار، دچار قسمی گسست از آن شده و مانند یک غده سرطانی مسیری مستقل از ساختار را در پی میگیرند حتی ممکن است اندامها با اشتیاق، مسیری را در پیش گیرند که دقیقا در تعارض و تضاد با کلیت ساختار، اهداف، نیازها و بقای آن باشد. در دنیای امروز و با رشد وحشیانهی تکنولوژی و تخصصی شدن موییرگی همه امور و مشاغل، افراد جامعه برای زیستن و یا حتی به رسمیت شناخته شدن، ناگزیر از تحصیل و آموزش هستند تا مهارتهای زندگی و بقا در این دنیای پیچیده را فراگرفته و بتوانند علاوه بر انجام صحیح تکالیف، از حقوق و مزایای خود در زندگی اجتماعی صیانت کرده و توانایی استیفا و اجرایشان را داشته باشند.
در دنیایی که به رسمیت شناخته شدن افراد با یک عدد (کد ملی) ممکن یا غیرممكن میشود بیسوادی و عدم یادگیری مهارتهای زندگی در جامعه مدرن، مساوی حذف و انکار افراد است در واقع میتوان چنین حذف شدنی را مرگ مدنیِ ساختاری تعریف کرد؛ چراکه در اين دنیای پیچیده، صرف نفس کشیدن و زنده بودن جسمی، مساوی بهرهمندی از امکانات و مزایای اجتماعی و سیاسی نیست. در چنین اوضاع و احوالی و در شرایطی که نیروی انسانی (البته آموزشدیده، تربیتیافته و دارای مهارت) از مهمترین عوامل توسعه جوامع در این دنیای بیرحم رقابتی است در محلههای اسلامآباد و کشتارگاه که جمعیتی بین 100 تا 150 هزار نفر را در حاشیه شهر ارومیه در خود جای دادهاند و براساس تخمینها، دارای جمعیت دانشآموزی 15 هزار نفری هستند از نظر زیرساختهای آموزشی و سرانه آموزشی در بدترین شرایط ممکن هستند.
در این محلات پرجمعیت، برای دختران، اساساً مدرسه فقط در مقطع ابتدایی وجود داشته، لذا مادران نسل آینده اگر خود و خانوادهشان، خواهان تحصیل در مقاطع متوسطه اول و دوم باشند (تحصیلات دانشگاهی پیشکش) باید یارای تحمل هزینههای ثبتنام در مدارس سایر مناطق شهر، هزینههای ایاب و ذهاب و دوری مسافت مدارس و نگرانیهای ناشی از آن را داشته باشند.
مدارس پسرانه نیز صرفا تا پایه چهارم ابتدایی و بصورت محدود در مقطع متوسطه اول امکان تحصیل وجود دارد و برای سایر مقاطع باید همان مشکلات مذکور پذیرفته و تحمل شود. البته این در حالی که است که در سالهای اخیر، هرساله، تعدادی از پسران مقطع ابتدایی نیز به علت کمبود ظرفیت مدارس به سایر مناطق شهر حواله میشوند. این آمار برای سال جاری فقط در دو پایه پنجم و ششم ابتدایی، معادل 900 نفر است که معضلات ناشی از انتقال آنان از نظر ترافیکی و هزینههای اقتصادی و اجتماعی آن برای جامعه و خانوادهها، قابل توجه و چه بسا در بسیاری موارد غیرقابل تحمل و غیرقابل جبران است. پرتراکمترین مدرسه کشور، مدرسه راه شهدا است که در این منطقه قرار گرفته و سایر مدارس موجود نیز یا کانکسی بوده یا مدارسی هستند که عمر مفیدشان پایان یافته و باید تخریب و نوسازی شوند.
این 100 تا 150 هزار نفر، یک مترمربع فضای سبز ندارند و ناچار بچهها در کوچههای باریک و کانالها و جویهای آب بازی میکنند. یک پرس و جوی محلی که از طرف اعضای دفاتر تسهیلگری این محلات طی چند ساعت در سال گذشته انجام گرفت چنان آمار وحشتناکی از ترکتحصیل را نشان میدهد که شاید اگر اورژانسیترین مسئله شهر ارومیه و این محلات را همین معضل ترکتحصیل قلمداد کنیم گزاف نباشد.
با این پرس و جوی چند ساعته، مشخص شد که بسیاری از کودکان این محلات به علت فقر اقتصادی (آغشته به فقر فرهنگی) حتی پایه اول ابتدایی را نگذراندهاند و تعداد بیشتری نیز بعد از اتمام کلاسهای دوم، سوم یا چهارم ابتدایی، ترکتحصیل (مرگ مدنیِ ساختاری) کردهاند. شاید از طنز روزگار و یا شاید تمسخر ساختار باشد که در چنین شرایطی، از نهضت سوادآموزی اعلام بینیازی میشود یا از طرف دولت، دفاتر تسهیلگری محلات برچیده میشوند. این محلات گویی فراموش شدهاند چراکه در سفر معاون وزیر آموزش و پرورش به ارومیه به مناسبت آغاز سال تحصیلی در روز اول مهر به جای بازدید و رسیدگی به چنین منطقهی مشکلداری، معاون وزیر به سایر مناطق سر زده است تا از سفر او نیز آبی برای این مناطق گرم نشود. اگر به آن سوی شهر و به تصویر اول مطلب چشم بدوزیم دنیایی سراسر متفاوت جلوهنمایی میکند.
سندروم بنسلمان در بین جوانان جویای نام (که در بینشان سالخورده هم فراوان است) حلول کرده است و به جای گرز سام، متوسل به صفحه اینستاگرام شدهاند. رؤسای عشایر که البته در سالهای اخیر انشعابات و ابداعاتی چند در جهتهای طولی و عرضی بر تعداد مدعیان افزوده، «تکیه بر جای بزرگان بتوان زد به گزاف» را عینیت بخشیدهاند و از اسباب بزرگی، فرش قرمز، یک عدد گنبد و بادیگارد به تعداد لازم را فراهم کرده و اقدام به تدارک ضیافتهای دیپلماتیک کردهاند در حالی که هزینههای همین یک ضیافت میتوانست سرنوشت جگرگوشههایی چند را از گوشه یک تعمیرگاه یا زبالهگردی به گوشههای مدرسه و دانشگاه تغییر دهد.
میگویند فردی هنگام گذر از خیابان، دکمهای نظرش را جلب میکند. اشتیاق یافتن دکمه او را به فکر فرو میبرد و ناگهان کشف میکند که اگر به خیاطی مراجعه کند میتواند برای آن دکمه ارزشمند یک دست کت و شلوار بدوزد. این حکایت در مورد بانیان تصویر اول ما نیز مطابقت دارد چراکه وقتی کشف کردند که میتوانند با چند متر کناره عرض 90 سانتیمتری بعلاوه یک گنبد و چند بادیگارد، ضیافتهایی دیپلماتیک تدارک ببینند هیچ شکی به دل راه ندادند و تصاویر فاتحانهشان را سرافرازانه به جهان مخابره کردند در حالی که در دل بنسلمان را به چالش و بنزاید را به کرنش میطلبیدند غافل از آنکه چنین تکیه زدنی بر جای بزرگان به گزاف است و نه بنسلمان با چند متر کناره قرمز، یکشبه تبدیل به پرنس شده و نه کس دیگری صرفاً با محافظ و ماشین به جایگاه بزرگان دست یافته است. بزرگی در غمی است که از محنت دیگران بر انسان چیره میشود و در تلاشی است که برای کمک به جامعه و افرادش، انجام میشود نه تقلایی که برای برپایی ضیافتهای دیپلماتیکِ خالی از دیپلماسی.
سندروم بنسلمان در بین افرادی چند باعث شده که تلاشهایی عجیب و غریب انجام شود تا عناوینی فسیلی در شربت مدرک دانشگاهی خیسانده شده که نهایتاً به رفتارهایی کمیک منجر میشود تا اوضاع تراژیک جامعه ما را نشان دهد. جامعهای که تقریباً نصف فرزندانش، امکان تحصیل کلاس اول و دوم ابتدائی را ندارند چطور میتواند چنین مدهوشانه به نظاره مبتلایان به سندروم بنسلمان بنشیند و برایشان لایک و بیگلایک بفرستد؟! مبتلایانی که در خود منجیانی نجاتبخش را تصور میکنند و قرار است با صرف هزینههایی هنگفت، بچههای ما را از شر رفتن به مدرسه و دانشگاه نجات بخشیده و آنها را به مشوقانی متعصب و مُسخَّر تبدیل کنند.
نگرش این یادداشت متوجه هیچ شخصی به صورت مشخص نیست بلکه تلاش دارد ساختار معیوب اجتماعی را به تصویر بکشد چراکه در یک ساختار معیوب، افراد خود قربانی ساختار هستند و ممکن است با خلوص نیت و در موارد بیشتری با ادعای خدمت، در مسیر اتلاف منابع انسانی و اقتصادی جامعه قرار بگیرند لذا اگر اصلاحی باید باشد در درجه اول متوجه ساختار اجتماعی است. در نهایت باید گفت نهادهای حکومتی و حاکمیتی، مسئولیتشان در تأمین امکانات و بسترهای توسعه نه قابل کتمان و نه قابل تقلیل است و نباید نقد نگرش و کردار افراد و عیوب دیگر ساختار، فرصتی برای فرار از مسئولیت برای نهادهای موظف در این حیطهها باشد و صد البته مسئولیت اصلی و وظیفه مستقیم نیز متوجه همین نهادهاست.
انتهای پیام/































